دهگهڵ
گۆڕانی بوارهکانی کۆمهڵایهتی و ئابووری و سیاسیی له ئورووپا دا رێبازی
ڕۆمانتیک سهری ههڵدا، ئهو گۆڕانکارییه وهک دیاردهیهکی مێژوویی،
ئهو رێبازه نوێیهی دهگهڵ خۆی هێنا کایهوه. له سهرهتای سهدهی
بیستهم دا ڕیبازی ڕۆمانتیک پهلی هاویشته ڕۆژههڵاتی ناوهڕاست و پاش
شهڕی یهکهمی جیهانی و تێکشکانی ئیمپراتووری عوسمانی، گۆڕانکاری
بنهڕهتی له وڵاتی تورکیا دا پێکهات. لهوه سهردهمهدا دام و دهزگا و
قوتابخانهکان له سهر پرۆگرامی زانیاری تازه دامهزران و رۆژ له دوای
رۆژ دهوڵهتی تورکیا بهرهو لایهنی عیلمانی دهڕۆیشت، شاعیر و
نووسهرانی تورک له رێگای ئهدهبی نوێی فهڕانسهوه ڕێبازی ئهدهبی
تازهیان هێنا ناو ئهدهبهکهیانهوه . له ئهنجام دا شاعیر و
نووسهرانی وهک جهلال ساهیر، تهوفیق فیکرهت، نازم حیکمهت و ههندێک
له نووسهران و شاعیرانی دیکه توانیان له باری فۆرم و ناوهرۆکهوه
نووسراوهکانیان تازهکهنهوه، ئهو جۆره ئهدهبه له تورکیا به
(ئودهبای فجری ئاتی) ناوبانگی دهرکردبوو. زمانی تورکی نوێ، بوو به زمانی
ئهدهبی ئهو رێبازه نوێیه و شوێن پێی زمانی ئهدهبی کلاسیک و کۆنی
عوسمانی که پیک هاتبوو له وشهی عهرهبی و فارسی.
بزووتنهوهی
نوێخوازی تورک به هیچ جۆرێک باوهشی بۆ بزووتنهوهی ئهدهبیی نوێ
نهکردهوه و هیچ کات به پیری ئاوات و هیوای بزووتنهوهی نهتهوایهتی
کورد دا نههات...
*رفیق بغض های باران*
تصویری بود از
خودش آنگاه
که از بهرنگ می
گفت
از زیلان و خط و
نشانهای کودکانهاش
قطره
قطره
می
چکید
لحظههای
بودنش
با
چینی را
آری فرهادی بود و
شیرین پیوسته در کلامش
می گریست وقتی خودش نبود
شکوه می کرد وقتی روشن بود
و وقتی تاریک بود، روشن می شد
از انفجار بمبی می گفت در اشنویه
زمانی که دلش از دنیا رفته بود و
او بدون او فرهاد نبود و
کوهی نمانده بود تا بخاطرش تیشه به سنگ بیاندازد...
کاوه
حسن پور
ایستاده روی پلکهام،
و گیسوانش،
درون موهام
شکل دستهای مرا دارد،
رنگ چشمهای مرا...
در تاریکی من محو میشود،
مثل سنگ ریزه ای دربرابر آسمان.
چشمانی دارد همیشه گشوده،
که آرام از من ربوده...
رویاهایش،
با فوج فوج روشنایی،
ذوب میکنند
خورشیدها را
و مرا وامیدارند به خندیدن،
گریستن،
خندیدن
و حرفزدن،
بیآنکه چیزی برای بیان باشد. " پل الوار"
تۆ له من و زهوین به قامکهکانمهوه نزیکتری ئهو کاتهی گوێیان بۆ ڕادهگری یا ئهتهوێ ڕۆژێک له ژێر خاکدا بیانشاریتهوه یا له بیریان بکهیت بهڵام من دهستهکانم به خهونهکانی تۆوه دهخیل دهبهستم
تا به من بگهیت .
خود - فرانک احمدی
برای شادی دلم دست ام خالی است نمی توانم حتی روژی به لبانم بمالم یا در کنج خوشبختی هایم بخزم. و از چشمان ستاره گون کودکانم جرقهی زود گذر خندهای را بربایم. چقدر ... در برهوت آینه بی پایانم چقدر... به حضور کمرنگ خود ناگزیر.
سه
سال و نيم از روزي كه خواننده اولين يادداشت آني دالتون شديد، مي گذرد. در
اين مدت چيزهايي مرا آزار مي داد كه اغلب دختران وبلاگ نويس با آنها
آشنايي دارند.
شايد تنها من بدانم كه قرار دادن تمام ماجراهاي
دوران ترشيدگي ات زير ذره بين ديگران، چه فرآيند فرساينده اي است، به خصوص
بعد ازآن كه خيلي ها هويت واقعي ات را مي شناسند و البته اين يكي براي من
مهم نيست كه اگر بود در اجتماعات وبلاگي حاضر نمي شدم. نكته آزاردهنده،
نوع نگرش بعضي آدمهاست كه از ديدگاه خودشان حرف هايت را داوري مي كنند و
آن وقت درمورد خودت نظر مي دهند. خدا مي داند در اين مدت چه كامنت هايي را
حذف كردم و چه پيشنهاداتي داشتم كه همه از بيماري جنسي خفته در جامعه ما
خبر مي دهند. حتي اندرز به ظاهر دوستانه بعضي ها كه توصيه ات مي كنند به
ازدواج، آزارم مي داد، چرا كه تو هرگز نمي تواني بدون شناختن تمام شرايط و
ابعاد زندگي ديگري برايش نسخه بپيچي و محكومش كني و اين روزها دوران مجردي
طولاني تنها مشكل من نيست، كه مشكل هزاران است و كورند آنها كه ريشه هاي
اين معضل اجتماعي را نمي بينند و نابخردانه و بي انصاف، انگشت اتهام را به
سوي سختگيري دخترها يا هوسباز شدن پسرها مي گيرند.
هرگز نخواستم در وبلاگي با اين مضمون دنبال شوهر
بگردم. نمي خواستم جامعه دختران ترشيده متهم شوند به اين كه هركاري را فقط
به هدف شوهريابي انجام مي دهند. نمي خواستم به خواستگارهاي اينترنتي جواب
بدهم، مبادا دختر تنهايي كه قلم خوبي ندارد دلگير و از خدا شاكي شود كه
چرا به او هم استعداد نوشتن نداده تا از اين راه شوهري پيدا كند.(البته
اعتراف مي كنم در اين سه سال و نيم به سه تا و نيم از اي ميل ها و آف
ها(!) جواب دادم !)
وقتي وبلاگم براي يك روز هك شد، بيش از هروقت
ديگري رنجيده شدم. احساس كردم كه حريم خصوصي ام مورد حمله واقع شده. تا كي
مي خواهيم خودمان را آدمهايي بافرهنگ و اصيل نشان بدهيم، درحالي كه الفباي
احترام به شخصيت خود و حقوق ديگران را هم نمي دانيم؟
مدتي پس از
افتتاح وبلاگ من، جهان نت پر شد از وبلاگ هايي با مضمون تنهايي و ترشيدگي.
حالا مي شد سكان كشتي ترشيدگان را به ديگران سپرد!
شايد حق با آن
دوستي باشد كه گفت من دچار مشكلات رواني شده ام. گاهي حس مي كنم سروكله
زدن با حجم وسيعي اي ميل و كامنت از طرف آدمهايي با ديدگاه هاي متفاوت، و
از طرفي صيانت از حريم اين اي ميل ها و كامنت ها كه ظاهرا براي بعضي ها از
جمله آن هكر كذايي جذابيت خاصي دارند، و از طرف دیگر درگیری های زندگی
واقعی واقعا روح مرا خسته و بيمار كرده است، آن هم درست در روزهايي كه بيش
از هر وقت ديگر به سلامت و آرامش روحم احتياج دارم. مي خواهم براي مدتي
بروم پي درمان(!) و شما را با ترشيده هاي ديگر وب تنها بگذارم. اين، حق من
است، همان طور كه شما حق داريد منتظر بمانيد تا روزي برگردم، و يا با
وبلاگي تازه همراهتان شوم، مثل دوستي تازه كه آشنايي با او مزه ديگري
دارد، و يا در همين جا خبرتازه اي به شما بدهم، مثلا چاپ كتاب يادداشت هاي
يك دختر ترشيده و درمان شدن نويسنده اش! در این مدت هر وبلاگی که با اسم
من و بدون این که اینجا خبری از آن داده باشم دیدید، مطمئن باشید مال من
نیست. در مورد کامنت هایی که با اسم من برایتان می گذارند هم دقت کنید.
خیلی امکان دارد کسی با اسم من برایتان چیزی بنویسد.
تبصره: شنيدن خبري جالب از دنياي ترشيدگي كه آدم را به نوشتن وسوسه كند مي تواند دوره درمان را نيمه تمام بگذارد!
( ندا را بخاطر بسپار ) فریاد در گلویم می شکند آواز خوش هزار ترانه را ونک - اقیانوس ولیعصر - گلوله انقلاب - خون هفت تیر - مرگ آزادی - بهشت زهرا روحم در سنگ فرش این خیابان گم شده است بانو آدرس اشتباهی می دهند اینجا کهریزک است تکه جا مانده از بهشت آدرس اشتباهی می دهند نامم در لیست نیست 1- سیب 2- انسان 3- عصیان . . . تا کی در ناکجای این جهنم سنگفرش این خیابان را با روحم خون مال می کنند ؟ تا کی بانو ؟ بانوی سنگفرش ها ؟! بگو رهایم کنند