
نوشته :عطا نهايي
ترجمة :حسن اشعري «نقده»
((شبهاي برفي))
چيز عجيب و غريبي نبود.شايد براي هر كس ديگري هم اتفاق مي افتادخاصه براي او،با آن ذهن هميشه مشغولش.خودش به شوخي گفته بود :((انگار يه حموم قديمييه،با خزينه وآتش دان ترسناك.در تاريك روشني وهم آلود ويك دنيا هنگامه وغوغا در ميان توده اي بخار غليظ...))
ممكن است هر كسي به اين حالت دچار شود كه نتواند احساس كند كيست يا چيست كه او را آزار مي دهد.مخصوصا او با آن همه خاطرات آشفته ودرهم.آنچنان كه گوئي با خاطرات هزاران انسان ديگردرآميخته باشد.انسانهاي آشنا وغريبه.مدام مي گفت:((سالهاست گريبانگيرم شده.))
منظور او دلهره اي بود كه آزارش مي داد .ترس و بيم ويك دلواپسي عجيب كه گمان مي كرد از گذشته هاي دور،از دوران كودكي اش سر چشمه گرفته.اما حالا مدتي است كه مي گويد:((از يه شب برفي شروع شد.))آنگاه خاطرة شبي در ذهنش جان مي گيرد كه سر زنش داد زده بود.
اگر از زنش بپرسدفكر مي كني همون شبي بود كه سرت دادزدم؟وزن بگويدكدوم شب؟او بگويد:همون شبي كه دعوات كردم و سه شب،وشايد هم بيشتر با هم قهر بوديم.زنش دوباره بگويد كدوم شب؟او جواب بدهد همون شبيكه دم پنجره ايستاده بودي واز شكاف پردهبيرونو ديد مي زدي...زنش اگر با عصبانيت بگويد:مي خواي حساب وكتاب دعوا و قهر كردنامونوداشته باشي؟او با معذرت خواهي جواب بدهد :مي خوام همون شبي رو بياد بياري كه برف مي اومد ومن سرت داد زدم ودعوامون شد.زنش هراسان ونگران بپرسد:مگه اون شب چه اتفاقي افتاده؟مي گويد:نكنه چيزي رو ازم مخفي مي كني؟
او با درماندگي مي گويد:(( زنارو نميشه به حرف آورد.))نه تنها به زنش كه به خودش هم ميگويد و يك مرد سبيل كلفت در ذهنش ادامه مي دهد(( مگه به ضرب شلاق...))او مي خندد واين را احساس مي كند كه به ياد آوردن يك شب برفي در ميان آنهمه شبهاي برفي نه فقط براي زنش،بلكه براي هر كس ديگري هم كارياست سخت و دشواردرست مثل به ياد آوردن يك شب باراني ...
يك شب برفي ...فكر نمي كند آن شب برفي باريده باشد. يك برف سنگين.از همان برفهايي كه خاطرهاشسالها در ذهن مي ماند. از همانبرفهايي كه مردبهكشتنبرادرانشتحريكميكند.برادري شاعر و ديوانه كه به جاي رفتن دنبال كار وكاسبي راه عشق وعاشقي را در پيش ميگيرد . سورملينا اسم قشنگي است.چرا آدم بايد برادرعاشقش را از پاي در بياورد آنهم در يك شب برفي؟او سر درنمي آورد. از خيلي قضاياي ديگرهم سر در نمي آورداين را هم نمي توانددرك كند چرا مرديكهتصميمگرفته آزاد باشد وآزاد زندگي كند،زنش را در ميان انبوه برف هاي كوهستان بدنبال خود بكشد،كودك واسبش را هم.تا بعد ناگريز باشد كه طپانچه اش رارو به پيشاني اسب بگيرد كه پلك هاي بازش را بر هم گذاردوچشم هايش راكه به چشمهاي رانش مي ماند ببندد.تا دوباره به ناچار با شلاق به جان زنش بيافتد تا پلك هاي بسته اش را باز كندو مرد وشلاق وكوهستان سفيد وروشن را تماشا كند .
اگر به زنش بگويد:چرا بايد همة اين رويدادها در روزهاوشبهاي برفي اتفاق بيافته؟اگر يك وقتي زنش اتاقشرا به هم ريزد و فيلمها وكتابهايش را به هم زير ورو كند...آه كه عده اي چه تجربه هاي غريبي داشته اند.اصلا چرا او هرگز تبديل به پاره ابري شلوار پوش نشده؟يا يك تصوير...در ميان يك قطره اشك؟اگر از زنش بپرسد،چرا يكي بايد دوستدار جهاني باشدبدون دانش چشم وديگري در اين دنياتنها طالب چشمهاي سياه زني باشد؟
پس از آن زنش بگويد:شايد به قصداينكه بخواهد اونارودر يكي از گورستانهاي شهر پاريس دفن كند.او هم ينمه جدي ونيمه شوخي در برابرش زانو بزند وزنش با نيش خندي بگويد:تو كه از راسكولينكوف متنفر بودي.
زنش حقيقت را مي گويد:شويد ريگايلوف مرد مورد علاقه اش بود. مردي كه به روي معشوقه اش اسلحه مي كشد و سرانجام خودکشی می کند...
+ نوشته شده در ساعت توسط |