پارتی....
ناسکی لهنجهی پارتیزانێک
وێران له ئیسقانما ئهگهر
ههر هیچ نهبێ با بوومهلهرزهی ئهسپهکهی
دابرمێته نێو یاخییهتیم که داڕما
که دارماوم
یهکه یه کهچوێلهکه ساردهکانی مانگ
چوێلهکه ساردهکانی مانگی مهشخهڵی چوڵ
چوێلهکه ساردهکانی مانگی مهشخهڵی چوڵی ئازادی
چوێلهکه ساردهکانی مانگی مهشخهڵی چوڵی ئازادی چهپی ئیرهابی ناسیونالیستی
ئومانیستی ئیدئولوژیکی نهژادپهرهستی بێویژدانی دهرهجهیهکی حهفتاخؤری روسی
ئهسلی مونتاژی کاسهسهری فیمینیستی پیاوهتی سهررهشی تهقینهوهی گوتاری ترسهنوکی حهیاتی رهشی خوشهویستی
بێ فایدهیه بو من حهتمهن
بێ فایدهیه بهلام دیسان
به لێواری بزهکانتا سهدان سهنگهر بریندارم
به نیوانی مهمکهکانتا -که به درو بوون به هیما بو کێوهکان-
گێلهن گێدهنی پهنجهکان
چ فهرق ئهکات؟
له نێو ئاسمی تهونهکان دا بالندهیێکی ههندهسی
بو چی دهبی؟
بنوسهوه پهنجهکانم له تاریک دا نهک ئاشنا
تفهنگهکان سوار کراون له بهرامبهر هیچ دا
بێ گومان
.....
+ نوشته شده در ساعت توسط |
روز خوش دختران ... یک شعر از : عبد اله پشیو ترجمه : حسن اشعری ـ نقده روز خوش ، دختران قرن آینده ! روز خوش ، پسران قرن آ ینده ، بمانید چشم به راه من ، هرچند دورم از شما... برسر پیمانم هنوز تاب نادیدنتان نیست مرا مپرسید کی ، مپرسید چون ، مپندارید پشیمانم . شاید به هنگام نوروز به سان ریشه ی گیاه برفراز تپه ی ملا مروان زندگی را زسر گیرم شاید یک شب همراه برق آذرخش فرود آمده باز آیم چنان چون شبح پرچم بک نفس پیش چشمان به اهتزاز در بیایم شاید ازپی رگباری باران بهاری دردامان سپیداری به سان قارچ برآیم از دل خاک یا درکشتزاری متروک برویم چون خوشه ی جو، در غوغای پای کوبان روم در قلب ازدحام به ناگه گیردم دستی دست دختر هم رقصی . روز خوش، دختران قرن آینده روز خوش، پسران قرن آ ینده ، چون رسید لحظه ی دیدار بخوانیدم بر سفره ی لبریزتان که طعم اشک و خون نمی خیزد ازنانتان باشد یک شب به آرامی بیاسایم دربستر خوابهایتان به هرکجا سر کشیدم به زندگی در این جهان ماوای من یا کلک بود روی امواج یا شاخه ای تک افتاده در سیه باد. فقط یکبار بگذارید روز روشن بر لب راه فارغ از فتوای شیخ و رخصت خانان رها از ترس ، بی خیال طعنه ها درآویزم به اندام دختر کردی عطر نرگس بیفشاتد نفسهایش دستانش طعم و بوی خاک روز خوش ، دختران قرن آینده... روز خوش ، پسران قرن آ ینده دستم به دامان چون در رسد آ ن روز روز ر وییدن یا برآمد ن مرا پساپورتی دهید هرچه که باشد مهم نیست بلند بالا یا میان قد آنسان که دلخواه شماست زرد گونه یا که قرمز بنفشه ای و یا آبی ویا سیاه همچو قطران... به درازای زندگی حسرت به دل ماندم تنها یک روز در جیب خود داشته باشم شناسنامه ی میهنم را . 8 ـ 2 ـ 6 8 3 1 نقده
+ نوشته شده در ساعت توسط |
چند ترانه ازکریس دی برگ ترجمه از انگلیسی : حسن اشعری نقده این جهان خاموش این جهان خاموش که زندگی می کنیم در آن کسی چیزی نمیداند کسی چیزی نمیداند درباره ی من وتو درانبوه واژه های خاموش می پیوندیم به یکدیگر کسی نخواهد شنید کسی نخواهد شنید حتی کلامی ازما می خواهم هرچه دارم ازآن توباشد اینک می خواهم هرچه دارم از آن توباشد اینک می خواهو هرچه دارم از آن توباشد اینک ما دررویا های آرامش بخش غرق درخواب میشویم عاشق بمان ، عاشق بمان، تا گاه بردمیدن سپیده دم دیدار می کنیم با دیدگان خاموش یکدیگر را من خیره میشوم به تو ، من خیره میشوم به تو و تو به من نگاه میکنی. درازای یک لحظه دیدارت هرچه دارم به تو خواهم بخشید درازای یک لحظه دیدارت هر چه دارم به تو خواهم بخشید درازای یک لحظه دیدارت هرچه دارم به توخواهم بخشید برون نخواهد افتاد ازپرده راز ما عشق اینجا انتظار میکشد میدانم دیواری باید کشید دوراین جهان خاموش آه چه ارزشی دارد انچه دیگزان می گویند نزدیکتر بیا محبوبم ،نزدیکتربیا وبا من سخن بگو درازای یک لحظه دیدارت هرچه دارم به تو خواهم بخشید درازای یک لحظه دیدارت هرچه دارم به تو خواهم بخشید درازای یک لحظه دیدارت هرچه دارم به تو خواهم بخشید این جهان خاموش همه را به تو خواهم بخشید. شب خوش شب ازنیمه گذشته است وستاره ها میدرخشند به روشنی ماه بزرگ میرقصد روی دریا ومنم غرق اندیشه ها آه مرد پیردرآسمان خیره مینگرد درمن درشگفت است او،چنین که خواننده ی کوچک میخواند : چرا به خواب نمیروید چرا به خواب نمیروید آه روزبسی افسرده ست دردیدگان من فرارسیده وقت آنکه بگویم شب خوش شاید رویاهایت ترا باخودببرند درشبهای طولانی بی انکه باشدفرشته ای درکنارت. آنگاه که باد شتابان می وزد اه دور شو ازان شهر،غمگین وتنها ترا رهنمون خواهم شد من به رودخانه رهایی اینجاست. کلید میچرخد، بازکن پنجره هارا بی گریستن ،بی فریاد ماه نو درآسمان جلوه میکند. عشق را صیانت کن دروجود خویش تا فرارسد زمان آنکه بگویی شب خوش. آتشی برافروزید گوش به زنگ باش و متنظر علامت بمان آماده اند جمع یاران ما کس نباید ببیند اما آتش را پیامی باید فرستیم هم میهنان مان را قدم بگذارید برفراز کوهها وتپه ها زمانی که اینک دردسترس ماست آتشی برافروزید آتشی برافروزید آتشی برافروزید بگذار پا نهیم امشب برصخره ها وتپه ها فرودخوهیم آمد به زیرپوششی ازتاریکی بر مردانی که غصب کرده اند سرزمین مارا برای سالیانی که حکمرانی کرده ا ند برما شلیک خواهیم کرد به میانه ی چشمهایشان. آتشی برافروزید آتشی برافروزید آتشی برافروزید مردمان ازچهارگوشه ی جهان به تماشای آن خواهند نشست. پس من چه میشوم تنها برجا مانده ام ، ازترس به خود میلرزم به آینده نگریسته ام و آینده اینک درکنار ماست پیروزی می آورد ارمغان رهبربرای ما افسوس سرزمین ماست اینک غرق درشراره های آتش انگاه که آوازهای واپسین نبرد ناپدید می گردد پس ما چه میشویم ، من وتو وآن کسی که دوست میداریم اورا پس ما چه میشویم ، من وتو وان کسی که دوست میداریم اورا.
+ نوشته شده در ساعت توسط |