تبليغاتX
کاروانی هه تاو

کاروانی هه تاو

ئه ده بی، فه رهه نگی، کۆمه‌ڵایه تی

من زنی را دیدم داشت کاموا می بافت

بی سبب از غم کار،

بی محابا می تاخت.

 

 زیبا گفت:

«اجازه بدم من برم ...میترسم کار دست خودت بدی عمو جون؟!»

دستی به نوار اطلسی دور شاپویم کشیدم:

«فقط یه تاییدیه ی ساده س، نمی خوان که فیل هوا کنن زیبا جون؟!»    

زیبا هم حرفی نزد و کوتاه آمد:

«باشه...فقط مواظب باش عمو جون!»

سوت زنان از پله های راهرو پایین رفتم:

«مواظب باش... مواظب باش عمو جون!»

نامه را به نگهبان دم در دادم و نگاهی به اطراف انداختم، دالانی تاریک و دراز که در حاشیه ی دیوار کپک زده اش، عنکبوتی بدقواره لانه کرده بود و در دور و اطراف خودش شبکه­ای نا معلوم از تارهای درهم و برهم تنیده بود. دیوار شکسته­ای که با خط خرچنگ قورباغه زیرش نوشته شده بود:

«ما برای خدمت به مردم آمده­ایم، نه.... مردم برای خدمت به ما.» و عجیب فکرم را به عوالم فیلم فارسی سابق پرتاب کرد !!!!!      

نگهبان نگاهی سرسری به نوشته ی روی پاکت انداخت و اشاره کرد پایین بروم، به طرف سرداب خاموش و نیمه تاریکی که دور تا دور به  کمدهایی در بسته منتهی می شد و در گوشه­ای از آن، زنی سیاهپوش پا روی پا انداخته بود،داشت کاموا می بافت.

با ترس و لرز جلو رفتم، سلام دادم و نامه را به طرف زن گرفتم:

«تاییدیه لازم دارم، ملک پدری... مال سی سال پیش!»

زن بی آن که از کلاف کاموا سر بردارد، جواب سلامم را بایگانی کرد، میله ی نوک تیز کاموا بافی را به طرف صورت تراشیده­ام گرفت و اشاره کرد جلوتر بروم:

«راست ...کمد روبرو.»

اولش فکر کردم منظورش سمت راستی چیزی بود، ولی هر چه چشم  چرخاندم دیدم سمت راست فقط دیوار بود... دیواری که از وسط شکم زده بود و هر لحظه امکان ریزش داشت.

 شاپویم را بالاتر بردم و یواشکی نگاهی به موهای وز...زن انداختم که از زیر روسری بیرون زده بود و از چربی برق می زد. زن مثل کسی که صندلی به بخشی از اندامش متصل باشد، چسبیده به آن غلتی زد و تکرار کرد:

«نشنیدی؟ گفتم کمد روبرو!»   

مکثی کردم و با زانوهایی لرزان به طرف کمد زنگ زده و بی رنگ و رخسار روبرو شتافتم، ولی وسط راه با نعره­ی زن متوقف شدم:

«اون کمد نه... بغل دستیش!»

به چپ چپی کردم و قدم آهسته به طرف کمد له و لورده ی بغل دست برگشتم. 

زن دستور داد:

«بازش کن.»

دستگیره ی شکسته ی کمد را محکم گرفتم و با آخرین زوری که در بازو داشتم چرخاندم.

«دفتر سبز رنگو بیآر .»

دفتر سبز رنگ، کیپ و ریپ وسط چند ردیف دفتر سیاه در طبقه ی بالای کمد جا سازی شده بود و بیرون کشیدنش کار حضرت فیل بود.

زن غرولندکرد:

«چرا ماتت برده؟ نکنه منتظری جنیفر لوپز بره بالا واسه ت بیآره!»

جنیفر لوپز که هیچ، خلیل عقاب هم ممکن نبود دفتر را از جایش تکان بدهد. گیج و ویج در فکر چاره بودم که صدای زن چند پرده بالاتر رفت:

«همونجاست ردیف بالا، عینک لازم داری؟»

دور خیزی کردم و مثل جک غول کش بالای قفسه پریدم، دو دستی دفترهای سیاه را کنار زدم و با دندانهای ردیف جلو، دفتر سبزرنگ را بیرون کشیدم، روی میز زن گذاشتم:

«بفرمائیِِِِِِِِِِِِِِِِِد!!!!!»

زن مثل یک تکه کاغذ، میل بافتنی­اش را در آستین کتم فرو برد و با حالت تشر ادامه داد:

«ورق بزن.»

جوش آوردم و موقع خم شدن از زور عصبانیت درز شلوارم جر خورد، ولی به روی مبارک نیآوردم و قبل از زودودن خاک دفتر، ماسک کاغذی را که همراه داشتم بیرون کشیدم و روی صورتم بستم.

زن بی حوصله پوزخندی زد:

«ورق بزن.»

مات و مبهوت شروع به ورق زدن کردم تا وقتی که زن با میل بافتنی­اش، چند بار روی دستم زد:

«همین جاست... صبر کن»

زن با ته میله ی بافتنی، شروع به بازی با فنر گشاد دم دستش کرد... جایی که  روزگاری محل اتصال خودکار بود و مثل پاندولی بی هدف رفت و برگشت می کرد:

«خودکار ندارم، داری بنویس.»

با عجله کیف دستیم را باز کردم و خودکار به دست، شروع به نوشتن کردم. نوشتن جملات قلنبه سلنبه ی عربی که زن دیکته کرد، خیار غبن، ثمن بخس و...در پایین صفحه برای خاطر جمعی من گفت بنویس رونوشت برابر اصل است.

زن با انگشت شصت اشاره به اتاق طبقه ی بالا کرد:

«بده دبیرخونه پاراف کنه!»

 اول از دبیرخانه، به طرف اتاق رئیس شوت شدم و بعد از  اتاق رئیس به طرف دبیرخانه پنالتی خوردم!!!! چند تا امضای ناب هم کمرکش راهرو دریافت کردم که با امضای آخری سرجمع شد... دوازده تا، دوازده تا امضاء واسه ی تایید یه ورق خاکی خلی از ملک پدری ؟؟؟؟!!!!

بنظرم رسید کار تمام شده بود، مودبانه عقب گرد کردم، به احترام زن کلاه از سر برداشتم:

«مرسی، دست شما درد نکنه؟؟؟!!!»

زن ولی جلوی راهم را بست:

«کجا... با عجله؟...دفترو بذار سرجاش!»     

فکر کردم شوخیش گرفته بود، ولی قیافه ی نحسش چیزی دیگری می گفت:

«انگار نمی­خوای مهر و امضاء بشه؟»

دفتر را زیر بغل زدم و با عجله خودم را به کمد روبرو رساندم، آن را سرجایش بگذارم .... ولی هر چه زور زدم جا نشد که نشد و در آن گیر و دار کمد سقوط کرد و زیر بار یک مشت کاغذ و آل و آشغال افتادم و بیهوش شدم.

زیبا خیلی زود خودش را به بیمارستان رساند:

«گفتم که مواظب باش عمو جون... ؟فردا صبح خودم میرم واسه تون تاییدیه می گیرم.»

نگاهی به سرتا پای گچی­ام انداختم که تا جمجمه زیر گچ خوابیده بود و با تنها دست سالمم به پیشانی زدم:

«تاییدیه گرفتم، فقط اینجا باید مهر بشه... توسط عزراییل؟!» 

+ نوشته شده در ساعت توسط |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


پشکوتنی ده‌نگ و
پێشڕه‌وی ده‌مارگرژی ئینسان
ـ دیوار ـ
تا شێعر له‌ تینویه‌تی دارستان دا هه‌میشه‌ خوێناوی بگه‌وزێت
سه‌ربڕینی ده‌نگ و
پشکوتنی سووری ئینسان
ـ دیوار ـ
تا شێعر له‌ دارستانی تینوویه‌تی هه‌میشه‌ دا تێک بڕمێ


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

فریدون ئه رشه دی
ئاژانسی ده نگ و باسی مانشیت
نیشتمان
کورد.کام
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

هفته دوم مهر 1388

هفته دوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته چهارم دی 1386
هفته سوم دی 1386
هفته دوم دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته دوم شهریور 1386
هفته چهارم مرداد 1386
هفته دوم مرداد 1386
هفته چهارم خرداد 1386
هفته اوّل خرداد 1386
هفته دوم اردیبهشت 1386
هفته دوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته دوم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته سوم مهر 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته سوم شهریور 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385



پیوندها

کانون تحقیقاتی-پژوهشی -را
مجله شعر
بلیسه ی زریان ـ دیاکو مرادی
مه‌هاباد
ره هه ند
سید علی صالحی
شیرکۆ بێکه‌س
سید ما
شاملو
فرهنگسرای زبان کردی
نشریات ایران
سیروان
ابراهیم یونسی
حسن اشعری
کیوان شیخی (پویانت صبا )
کتیبخانه ی کوردی
نشریه نامه
دانشجویان کرد
kurd.com
سایت رسمی فروغ فرخزاد
کتاب شعر
دکتر صلاح الدین خدیو
ری را
انجمن فرهنگی هنری سایه
شیکار
گه لاویژ
سیاست زدگان
یک اتفاق،؟
دلتنگی
عکس
خۆشه ویستی
یونس رضایی
ژه‌نه‌ڕاڵی پاییز
ئه‌نجومه‌نی قه‌ڵه‌می کوردستانی ئێران
شێعره‌سات
کردهای کرمانشاه
شرکت تجارت الکترونیک اقتصاد گستر
تاڤگه‌
کانی عه‌لی
فه‌رانه‌ک ئه‌حمه‌دی
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin