من زنی را دیدم داشت کاموا می بافت بی سبب از غم کار، بی محابا می تاخت. زیبا گفت: «اجازه بدم من برم ...میترسم کار دست خودت بدی عمو جون؟!» دستی به نوار اطلسی دور شاپویم کشیدم: «فقط یه تاییدیه ی ساده س، نمی خوان که فیل هوا کنن زیبا جون؟!» زیبا هم حرفی نزد و کوتاه آمد: «باشه...فقط مواظب باش عمو جون!» سوت زنان از پله های راهرو پایین رفتم: «مواظب باش... مواظب باش عمو جون!» نامه را به نگهبان دم در دادم و نگاهی به اطراف انداختم، دالانی تاریک و دراز که در حاشیه ی دیوار کپک زده اش، عنکبوتی بدقواره لانه کرده بود و در دور و اطراف خودش شبکهای نا معلوم از تارهای درهم و برهم تنیده بود. دیوار شکستهای که با خط خرچنگ قورباغه زیرش نوشته شده بود: «ما برای خدمت به مردم آمدهایم، نه.... مردم برای خدمت به ما.» و عجیب فکرم را به عوالم فیلم فارسی سابق پرتاب کرد !!!!! نگهبان نگاهی سرسری به نوشته ی روی پاکت انداخت و اشاره کرد پایین بروم، به طرف سرداب خاموش و نیمه تاریکی که دور تا دور به کمدهایی در بسته منتهی می شد و در گوشهای از آن، زنی سیاهپوش پا روی پا انداخته بود،داشت کاموا می بافت. با ترس و لرز جلو رفتم، سلام دادم و نامه را به طرف زن گرفتم: «تاییدیه لازم دارم، ملک پدری... مال سی سال پیش!» زن بی آن که از کلاف کاموا سر بردارد، جواب سلامم را بایگانی کرد، میله ی نوک تیز کاموا بافی را به طرف صورت تراشیدهام گرفت و اشاره کرد جلوتر بروم: «راست ...کمد روبرو.» اولش فکر کردم منظورش سمت راستی چیزی بود، ولی هر چه چشم چرخاندم دیدم سمت راست فقط دیوار بود... دیواری که از وسط شکم زده بود و هر لحظه امکان ریزش داشت. شاپویم را بالاتر بردم و یواشکی نگاهی به موهای وز...زن انداختم که از زیر روسری بیرون زده بود و از چربی برق می زد. زن مثل کسی که صندلی به بخشی از اندامش متصل باشد، چسبیده به آن غلتی زد و تکرار کرد: «نشنیدی؟ گفتم کمد روبرو!» مکثی کردم و با زانوهایی لرزان به طرف کمد زنگ زده و بی رنگ و رخسار روبرو شتافتم، ولی وسط راه با نعرهی زن متوقف شدم: «اون کمد نه... بغل دستیش!» به چپ چپی کردم و قدم آهسته به طرف کمد له و لورده ی بغل دست برگشتم. زن دستور داد: «بازش کن.» دستگیره ی شکسته ی کمد را محکم گرفتم و با آخرین زوری که در بازو داشتم چرخاندم. «دفتر سبز رنگو بیآر .» دفتر سبز رنگ، کیپ و ریپ وسط چند ردیف دفتر سیاه در طبقه ی بالای کمد جا سازی شده بود و بیرون کشیدنش کار حضرت فیل بود. زن غرولندکرد: «چرا ماتت برده؟ نکنه منتظری جنیفر لوپز بره بالا واسه ت بیآره!» جنیفر لوپز که هیچ، خلیل عقاب هم ممکن نبود دفتر را از جایش تکان بدهد. گیج و ویج در فکر چاره بودم که صدای زن چند پرده بالاتر رفت: «همونجاست ردیف بالا، عینک لازم داری؟» دور خیزی کردم و مثل جک غول کش بالای قفسه پریدم، دو دستی دفترهای سیاه را کنار زدم و با دندانهای ردیف جلو، دفتر سبزرنگ را بیرون کشیدم، روی میز زن گذاشتم: «بفرمائیِِِِِِِِِِِِِِِِِد!!!!!» زن مثل یک تکه کاغذ، میل بافتنیاش را در آستین کتم فرو برد و با حالت تشر ادامه داد: «ورق بزن.» جوش آوردم و موقع خم شدن از زور عصبانیت درز شلوارم جر خورد، ولی به روی مبارک نیآوردم و قبل از زودودن خاک دفتر، ماسک کاغذی را که همراه داشتم بیرون کشیدم و روی صورتم بستم. زن بی حوصله پوزخندی زد: «ورق بزن.» مات و مبهوت شروع به ورق زدن کردم تا وقتی که زن با میل بافتنیاش، چند بار روی دستم زد: «همین جاست... صبر کن» زن با ته میله ی بافتنی، شروع به بازی با فنر گشاد دم دستش کرد... جایی که روزگاری محل اتصال خودکار بود و مثل پاندولی بی هدف رفت و برگشت می کرد: «خودکار ندارم، داری بنویس.» با عجله کیف دستیم را باز کردم و خودکار به دست، شروع به نوشتن کردم. نوشتن جملات قلنبه سلنبه ی عربی که زن دیکته کرد، خیار غبن، ثمن بخس و...در پایین صفحه برای خاطر جمعی من گفت بنویس رونوشت برابر اصل است. زن با انگشت شصت اشاره به اتاق طبقه ی بالا کرد: «بده دبیرخونه پاراف کنه!» اول از دبیرخانه، به طرف اتاق رئیس شوت شدم و بعد از اتاق رئیس به طرف دبیرخانه پنالتی خوردم!!!! چند تا امضای ناب هم کمرکش راهرو دریافت کردم که با امضای آخری سرجمع شد... دوازده تا، دوازده تا امضاء واسه ی تایید یه ورق خاکی خلی از ملک پدری ؟؟؟؟!!!! بنظرم رسید کار تمام شده بود، مودبانه عقب گرد کردم، به احترام زن کلاه از سر برداشتم: «مرسی، دست شما درد نکنه؟؟؟!!!» زن ولی جلوی راهم را بست: «کجا... با عجله؟...دفترو بذار سرجاش!» فکر کردم شوخیش گرفته بود، ولی قیافه ی نحسش چیزی دیگری می گفت: «انگار نمیخوای مهر و امضاء بشه؟» دفتر را زیر بغل زدم و با عجله خودم را به کمد روبرو رساندم، آن را سرجایش بگذارم .... ولی هر چه زور زدم جا نشد که نشد و در آن گیر و دار کمد سقوط کرد و زیر بار یک مشت کاغذ و آل و آشغال افتادم و بیهوش شدم. زیبا خیلی زود خودش را به بیمارستان رساند: «گفتم که مواظب باش عمو جون... ؟فردا صبح خودم میرم واسه تون تاییدیه می گیرم.» نگاهی به سرتا پای گچیام انداختم که تا جمجمه زیر گچ خوابیده بود و با تنها دست سالمم به پیشانی زدم: «تاییدیه گرفتم، فقط اینجا باید مهر بشه... توسط عزراییل؟!»
+ نوشته شده در ساعت توسط |