محمدامین شیخالاسلامی مُکری ملقب به هیمن (به معنی متین) و یا هیمن موکریانی (زاده بهار سال ۱۹۲۱، درگذشته ۱۶ آوریل ۱۹۸۶ در ارومیه) شاعر، مترجم و نویسنده کرد بود.
زندگی
وی در روستای شیلان آباد از توابع مهاباد در شمال غرب ایران دیده به جهان گشود. پس از به پایان رساندن آموختن در خانقاه شیخ برهان در شرفکند، هیمن در سال 1942 همراه با دوست خود هژار به جمعیت احیای کرد (کومهلهٔ ژیانهوهٔ کورد) پیوست. در جمهوری مهاباد (ژانویه تا دسامبر ۱۹۴۶) به عنوان شاعر ملی جمهوری کردستان ملقب شد و منشی حاجی بابا شیخ، نخست وزیر آن جمهوری گشت.
پس از سقوط جمهوری، هیمن به شهر سلیمانیه در کردستان عراق پناهنده شد و در آنجا اقامت گزید. در آنجا دستگیر شد ولی مخفیانه به لاچین بازگشت. پس از قرارداد آشتی ۱۱ مارس ۱۹۷۰ میان مبارزهگران کرد و حکومت عراق، هیمن به بغداد رفته و در آنجا اقامت گزید و عضو فعال فرهنگستان علوم کرد شد.
هیمن پس از سرنگونی پادشاهی پهلوی (۱۹۷۹) به صفوف پیشمرگان حزب دموکرات کردستان ایران پیوست و تا کنگره چهار در حزب باقی ماند و بعد از آن خود را به حکومت جمهوری اسلامی ایران تسلیم کرد و در ایران یک انتشاراتی کردی به نام انتشارات صلاحالدین ایوبی در شهر ارومیه برپا کرد. آن انتشاراتی از بهار ۱۹۸۵ یک فصلنامه فرهنگی به نام سروه (نسیم) به چاپ میرساند که هیمن تا زمان درگذشتش مسئول آن فصلنامه بود.او قبل از انقلاب مردم ایران در سال 1357 هیمن در روزنامه کردستان که در تهران منتشر میشد، همکاری میکرد.
هیمن در روزنامههای کوردستان، ههواری کورد (فریاد کرد)، ههواری نیشتمان (فریاد میهن)، گروگالی مندالان (قیلوقال کودکان)، آگر (آتش) و ههلاله (لاله) نیز مینوشت
+ نوشته شده در ساعت توسط |
«جمهوری سکوت»
من از جمهوری سکوت سخن می گويم
سالهاست
خيابان وکوچه ی انباشته ی گوشم
آشفته وشوريده
تشنه ی جرينگ جرينگ النگوی دست آواسراييست
سالهاست
شهر خفقان گرفته ی ديار شعرم
گسسته خط تلفن واژه هايش و
پنجه ی تنهايی رها نمي سازد گلويم را
سيه زمانه ايست
زنان آرزو مدفون گشته درمه تيره ی چادرهايشان
دختران شب پوش مهتاب شب پرزده از
لانه ی لبهايشان
مشتاقانه
در عزای آزادی و
عزای عشق و
در هراس سنگين سکوتشان
تمنا می کنند ميوه ی درخت صدا را
تا نسيم دست آوايی
وزيدن گيرد و
بلرزاند صنوبر خشکيده ی قامتشان را
مردان زندگی تلف نموده آرزوهای سترون
در جیر جیر حسرت وآرزوی سوخته شان
لب سوزان وگوش عطش ناک شان
خيره می شود چشمه ی دهان يکديگر را
غرق در خواب
به خواب می بينند جشن هياهو را...
من از جمهوری سکوت سخن می گويم
******
صدا بشارت تجديد حيات زندگيست
در حنجره ی سکوت خيابان وکوچه
صدا رنگ شرم نشسته بر گونه های سرخ
عشق است
در شاهرگهای ميعاد
نت های آواز باران است
ترانه می نگارد گوش طبيعت را
صدا،
روح ناقوس بيست وچهار
«چوار چرا» ی مهاباد است
وخاموشی
قرچ وقروچ چوبه هاي دار ده فروردين
بيست وپنج
در معبد دلهای ما تا ابد
طنين خواهد افکند
دينگ ... دانگ...
صدارمز قفل زندان ماندلاست
سراغ از زنجيرهای زنگار گرفته زاگرس وآرارات گرفتم امروز
صدا واپسين آواز عروسک شيشه ای و
آخرين نفسهای کودکان حلبچه است
وخاموشی رنگ سکوت و
سرشار از توطئه خفته در پيرامونم
******
گستره ی دريايی را اگر
برنياشوبد تموج صدايی
گرداب خموشی نفس نفس
با وافور خفقانش خواهد بلعيد
در قفس حسرت بال گشوده
عشق
نباشد بغبغوی کفتر يک عشق رها را بال پرواز
در پرده های ساز نوين دست سروده ای اگر
آهوان رميده ی عشق را گلوی نتی
برنيايد ترنم آوازی
در عرصه ی روزنامه ای اگر
سمند نفسهای انسان معاصر
رهای رها به پرواز در نيايد بال عصيانش
در شيشه بند زندگی پر از
تابوی
خدايان وآدميان واندوه خاک مقدس
صدای تهديد و سنگ دست انديشه نوين
در هم نشکند بت خموشی را ...
اگر...
اگر...
اگر...
دختران و زنان جمهوری سکوت اگر
در سايه سار سنگين درختان ستبر و
دندان خنده آسای کرو کوديل عدالت و
گل باران شوم عروسی سنگ سار
سيروان...سيروان
با دستان موج باران صدا
فرو نريزد ديواره ی سده ی باستانی زمان را
اگر...
اگر...
اگر...
زنبور عسل کندوی
کوه بزرگ قلبم را
اينگونه
شوق پرواز و
صفير رها شدن می آيد.
زانکه هر کو نظاره می کند در گلزار رنگارنگی
شانه ی عسل شعرستان عمر را
نمی دهند مجال چشيدن طعم پرواز بوسه ای
انارستان خواب و آرزوهايم اينسان
در باغچه ی کهن خاک وتنگه ی مشرقی ام
فسرده وپژمرده خاکستر آتشدان
خدايان قدرت و تابوهای متبرک می شوند
تاريخ تاريخ
گناه گناه
کوله بار مرگ مشرقی ام بر دوش و
روزنامه های پيرامونم
کدوهای سياه بلال اند و
يارای مقابله شان نيست بانگ تازه ی مرا
******
من از جمهوری سکوت سخن می گويم
آنگاه که
در مزرع خاطره وباغچه ی انديشه ی ما
دوران دوران جهالت و جنگ و اهرمن کاشته اند
رگبار نيرنگ و انجماد مغز و
سنگ باران است مرا و
شمشير قلب زنگار گرفته ی ايدئولوژيست
باغبان من!
ميوه ی جاودانی ام گرسنگی و
آواز بلبل فصلم سکوت است وخموشی
******
صدا هلهله ی باران لطيف ساقدوش
رنگين کمانست
عروسی باغچه ی پژمرده وتشنه ی روح را
نفسهای بهارانست و خوش خوشان بوسه ی
دوست داشتن ما
لبهای فسرده جمهوری عشق را
شکوفايی حيات مي بخشد
صدا جوشش چشمه ی خفقان گرفته عشق
بانوهاست
آنگاه که چنگال سرخ يخبندان
شرم وحيای قانون و ديجور شب
کفتر سپيد بال گلويشان را
غرق شکوفه های سرخ می سازد.
******
صدا،
زلف پريشان سروده های به گل نشسته ی من است
هنگام که پروانه ی خاطره هايت
می نشيند بر آن
زنگ تلفن خاموش اندرون
خيالست مرا
وقتی که دست آرزو ونسيم نفسهايتان
مي جنباند گهواره ی طفل بی حوصله ی شعرم را
صدا،
سنگ دست کودکان دشوار واژه های منست روان
به سوی هراس پنجره ی سلاطين
مي خواند سرود در هم شکسته شدنشان را
هنگام که دوربين روزنامه ها را
يارای نگاه کردنشان نيست
******
صدا آوار سکوت و
گردباد ندامت خداوندگارست در خويشتن
وقتی که خدايان زمينی
انگشتانه گناه و
نقاب رخساره ی شمشيرهاِشان نموده اند
طعام سفره ی رنگين سياست و
دروغ دروغ خوشه ی شاد باش گرسنگی می زنند
سينه ی آهستان انسان را و
گلباران عروسی مرگش می سازند
صدا،
افسون قلم شيدای
نيچه است
وقتي که در ميديای زرتشت
می نوشت خبر مرگ تابوها را
صدا ...صدا...صدا
******
هر چيزی زنده به نيروی صداست
باد،چشمه،رود،پرنده
نی « قاله مه رِه»
پنجه ی بسته ی حنجره ی آدمی را
طنين آوازی برنيايد می ميرد!
آنانی که از باران صدا می پژمرند و
می شکافد کاخ کسرايشان
تنها باغ رنگين خدايان
قدرت است و
باغبانان پس مانده طلب
مدام نفسهای مارا
گوش می خوابانند و
بو می کشند واژه های ما را
و در گلدان لب پنجره ی بسته
عشق وميعاد ما
ميکارند خار قانون وحشت را
من از جمهوری سکوت سخن می گويم
******
خواب سپيده دم جنگلی را اگر
نوای نی نسيمی وزيدن گيرد و
شبنم آوازی برافشاند رخساره ی درختانش را
بي درنگ باشه قفسی او را بال می گشايد
در خاموش برف بهمن اگر
رد صدايی بال دار در هم شکسته باشد هراس راه را
بی درنگ چنگ سرخ کرکس قانون
سر در پي اش خواهد نهاد
******
دريغا اينک در جشن سکوت
می کاوند
پستوی اسرار خانه ها را
آغوش خالی سفره وقلب سوخته ی نسار کوه را
نفس کوله بار و راز جامه ی زنان و
بستر تب گرفته ی بيمار،گهواره ی کودک غرق در خواب و
درون ...
آزار...آزار...
انگار پژواک روح سرکش
ساتالايتی را شکار می کنند!
من از جمهوری سکوت سخن می گويم...
آنانی که از باران صدا می پژمرند و
می شکافد کاخ کسرايشان
تنها باغ رنگين تابوهايند و...
افسوس! افسوس!
عيان اند امروز
قلمهای سير گرسنه ی خودی
که بر سر سفره ی
سرشار از رنگ و لبريز از سکوت آنها
ميزيند
از اين است هر از گاهی دست گرم اشعارم
مي کوبد بر زنگ سکوت عشق و
بر حذر می داردشان
از حضور دسته گل نرگسی بر ميز حاکمان و
بر لبان پر فرياد زخم عشق وآزادی ما
نشستن به خاموشی...
عده ای در سايه سار دلارستان اين فصل
تهی از عمر زندگی می کنند و
مي بينم گاه به گاه
از عينک سياه قدرت می نگرند
کودک عاصی شعرم را و
دروازه باغچه ی باز شهر را
مي بندند به رويش
از ترانه ی عشق گم گشته ی غزلم
عصيانگری می سازند
با شعر پوچ کوته نظری
با زهر سکوت و دهان خالی
وا پس نگريهايشان
از دختران زلف نگون سار قصيده ام می سازند
تئاتر سنگ سار ازسنگ سکوتشان
من از جمهوری سکوت سخن می گويم
من از جمهوری سکوت سخن می گويم .
+ نوشته شده در ساعت توسط |
((تبعيض در ادارات و موسسات دولتي و علل آن از لحاظ علمي و روانشناختي )) حسين فرجي –کارشناس روان شناسي، نقده امروزه بحث تبعيض در ادارات و موسسات دولتي در سطح کشور به مقوله رايج و شايع تبديل شده است بنابراين جا دارد که در خصوص اين پديده ، تحقيقات و بررسي هاي علمي و جامع انجام گيرد و نتايج آن به خوبي تجزيه وتحليل و پراکتيزه گردد. در وهله اول بايد تبعيض را به عنوان يک واقعيت مسلم قبول داشت و درصدد يافتن راهکارهاي علمي براي زدودن آن بود. باانکار اين امر نمي توان به حل اين معضل پرداخت. بر همين اساس اصولا در هر جايي که تفاوت و تنوع باشد، تبعيض هم مي تواند وجود داشته باشد . لذا بايستي براي رفع آن به تفاوتها و فرقهاي موجود توجه ويژه ای مبذول داشت و با توجه به اين فاکتور درصدد يافتن راه حل اصولي برآمد. به لحاظ روانشناختي ميزان روابط عاطفي بين افراد به فاکتورهايي مثل زبان، فرهنگ و آئين بر مي گردد ، يعني هر چه افراد اجتماع از لحاظ فرهنگي و اجتماعي و زباني همگون تر باشند مي تواند منشاء روابط صميمانه تري باشد و اين مهم مي تواند در حوزه کارکردي هم موثر باشد. به اين معنا که اگر در اداره اي يک کارمند به گروه فرهنگي خاص و ارباب رجوع به گروه فرهنگي خاص ديگر تعلق داشته باشد، کارمند هر چه مخلص ، درستکار، صديق و به دور از تعصب باشد باز نخواهد توانست نيازها و خواسته هاي ارباب رجوع را برآورده سازد، در واقع خدمات انجام گرفته تحت تاثير روابط بين فردي قرار گرفته و حتي مي تواند بر ارزش کار و ميزان رضايت فردي هم تاثير گذار باشد. اين مساله را در بسياري از موارد با بکارگيري نيروي همگون با ارباب رجوع که به آساني مقدور مي باشد مي توان حل نمود ، لذا بکارگيري نيروي انساني ، بخصوص در ادارات و مدارس نبايد صرفا بر اساس نياز سيستم و خواست گروهي، فرهنگي و زباني خاص باشد بلکه بر اساس نياز و خواسته هاي بوميباشد. بنابراين يکي از مواردي که مي تواند سطح رضايتمندي ارباب رجوع را فراهم کند توزيع نيروي انساني و مالي عادلانه و به نسبت جمعيت زباني و فرهنگي هر منطقه باشد. علت ديگر تبعيض ــ-تعصب- مي باشد. تعصب اصولا مختص به جوامع عقب افتاده است، هر چه جوامع عقب افتاده تر باشند به همان نسبت متعصب تر هستند. مشکلات قومي و مذهبي در کشورهاي شرقي نشانگر همين واقعيت است و از طرفي کمبود مشکلات از اين قبيل در اروپا نيز تاييد بر اين مساله است. لذا تبعيض عمدتا در جوامع عقب افتاده و کمتر رشد يافته مشاهده مي گردد وبراي رسيدن به جامعه آرماني و بدون تبعيض بايستي در جهت رشد و ارتقا فرهنگ عمومي مردم اقدامات اساسي صورت گيرد و زمينه همه گير براي رشد جامعه از لحاظ فرهنگي فراهم گردد. نابرابري و عدم توزيع عادلانه منابع لقتصادي و نيروي انساني و بکارگيري اين منابع بدون در نظر گرفتن مسائل بومي و زباني و فرهنگي خود باعث رواج و توسعه عصبت و تعصب در جامعه مي گردد. و نهايتا در طي پروسه اي به بازتوليد تبعيض در اجتماع مي انجامد. نابرابري و بي عدالتي در بکارگيري منابع اقتصادي و انساني از يک طرف اين باور را در فرهنگ غالب به وجود مي آورد که استفاده از اين منابع حق مسلم آن است و ديگران حق استفاده يا بهره وري ازآن را ندارد که خود اين امر منجر به تعصب و نهايتا تبعيض مي گردد. رفته رفته اين عقليت چنان در لايه هاي متفاوت اجتماعي رسوخ مي کند که به يکي از هنجارهاي منفي و مخرب تبديل مي گردد که در خيلي از مواقع حاکميت هم ياراي مقابله با آن را ندارد و در نهايت اين باور به ابزاري براي تعامل با ديگران تبديل مي شود که در بلند مدت يک فاجعه و گسست اجتماعي را بدنبال دارد. از طرف ديگر فرهنگ و زبان زيردست که اين همه بي عدالتي و حق کشيها را تجربه مي کند خود دچار نوعي ازتعصب افراطي نسبت به فرهنگ غالب مي گردد و نهايتا اين سيکل معيوب همچون يک صده ي اخير ادامه مي يابد و دائما در حال بازتوليد است مگر اينکه با برقراري عدالت اجتماعي ، فرهنگي و سياسي اين مرحله را به تاريخ سپرد و فصل جديد ي از تعامل را با همديگر گشود.
+ نوشته شده در ساعت توسط |