تنها به خود نمی خواند آسمانم زانکه ستاره ای نیست مرا روشن سازد ره کاروانم را. به خود نمی پذیردم جنگل زانکه درختی نیست مرا به تابستان داغ این زمین گرگرفته بیاسایم درسایه سارش. خاک ام به خود نمی خواند زانکه مرا نیست یک وجب زمین و مشتی خاک برآن برافرازم پرچم میهنم را. انسان ام به خود نمی پذیرد زانکه مرا نیست قلبی لالایی بخوانمش واژ گان عشق و رنگ خوابهایم را. تا در شبانه های دیروز، امروز وفردا ازدر درآیدم آرزویی گام به گام ره سپارم بی خستگی تا سرمنزل عشق ونوس.
+ نوشته شده در ساعت توسط |