چندشعراز: عبدالله پشیو ترجمه : حسن اشعری – نقده شعروتاج وقتی سربرشانه ام مینهی سلطان سرزمین پریانم چون می افروزی یاقهرمیکنی شاعرجهانی رنج وحرمانم هرچندتاج وشعر،تا دنیا دنیاست به مانند شمع یاسیه باداند دردستان ما ای نازنینم خوش دست ورام اند ***************** توقطره ی شبنمی بربرگ عمربهار دخترشبی ای محبوب من دوری می کنم ازنزدیکیت برومیچکی برسینه ی خاک. ************************ُ امید هنگام که درقله ها ،بربلند یها می پیچد کولاک وتوفان برقامت دارو درختا ن اندوهت مباد در پایین دستها اندر دره ها میرویند ازخا ک گیاه نورس با جوا نه ها. تردید نیمه شب به زیررگبار رشته های بارا ن وصاعقه میعادی هست مرا. چون میرسم به وعده گاه کف دستی میگردد قایق به توفانم. یک قامت شعرو شمیم ومهتاب می پیچد به اندامم. میشود پناه پیشانی من دامنی. درتردیدم چرا؟ چون نروم کسی چه میداند کی دگرباردیوانه گی به پروازم می آورد و مرادست میدهد فرصت بازافروختنی . خداوندابه من عمری دگرده همچوعمرگل عمرپروا نه راضیم حتی به یک وجب خاک آزاد ورها،نه چون بیگانه.
+ نوشته شده در ساعت توسط |