مي رفتم ومي دانستم اين راه را نهايتي هست.اين ديوار شيشه اي ميان من و«او» فرو مي ريزد.اما كي؟تمام اين منظره همچون يك بازي كودكانه به نظر مي رسيد
چند وقت است درراهم؟فقط اينها درخاطرم مانده،يك شب تاريك،كتابي ويكدختر سياهپوش.
معشوق اش را كشته بودند،كتاب بازگوكننده سرگذشت دختر بود،وقتي جنازهاش را مي بيند،از كتاب بيرون مي آيد،به اين دليل بود كه هيچ كس نتوانست آخر قصه را سر هم بياورد.ازهمان شبي كه آواره شد من هم سر در پياش نهادم.اين ديوار
شيشه اي به سان خار«مم وزين»*ميانماسبز شد.مدت ها از خودم پرسيده ام چرا به دنبال اين دختر سياهپوش راه افتاده ام؟به من چه كه چه بر سرش مي آيد، مي ايستادم .دورميشد،قلبم اما همچنان درراه بودومن هم سر در پيقلبم ميگذاشتم.
+ نوشته شده در ساعت توسط |